هر کجا مینگرم جسم تورا میبینم
صد علی اکبر ِ دیگر به خدا میبینم
قول دادی که مرا مثل عصایم باشی
حال بر رویِ زمین چند عصا میبینم
تا که گفتی علی ام سنگ به سمتت آمد
مثل مادر رویِ پهلوی تو پا میبینم
تو نبی بودی و اکنون به رویِ لبِ تو
مانده ام جایِ رَدِ نعل چرا میبینم!!!
خواهرم آمده از خیمه که من جان ندهم
عمه ات را تو ببین بین ِ که ها افتاده
بگو هنوز برایت کمی توان مانده
بگو هنوز برای حسین جان مانده ؟
فقط برای نمازی کنار بابا باش
هنوز نیمه ای از روز تا اذان مانده
چه میشود کمی این پلک را تکان بدهی
چرا که چشم تو خیره به آسمان مانده
کمر شکسته ام از حال و روز من پیداست
عجیب برجگرم داغ این جوان مانده
بیا به گریه ی این پیرمرد رحمی کن
عصای من نشکن ،قامتی کمان مانده
نسیم هم بدنت را به دست می گیرد
شبیه مشت پری که در آشیان مانده
شدی شبیه اناری که دانه دانه شده
کمی به خاک و کمی دست باغبان مانده
شبیه مادر من جمع میکنی خود را
که بین پهلوی تو درد بی امان مانده
چنان به روی سرت ریختند،ترسیدم
هزار شکر که از تو کمی نشان مانده
حساب آنچه که مانده است از تو مشکل نیست
دوباره میشِمرم چند استخوان مانده
تو را به روی عبا تکه تکه می چینم
بقیه ی تو ولی دست این و آن مانده
چقدر روی دو چشمت هلال ابرو هست
برای بدر شدن ماه من زمان مانده
چقدر تیغه لب پر ،میان دنده ی توست
چقدر نیزه شکسته در این میان مانده
تو را از این همه غم میکنم سوا اما
هنوز داغی یک نیزه در دهان مانده
قرار نیست پدر جان دهد کنار پسر
هنوز قصه ی گودال و ساربان مانده
قرار نیست فقط عمه ات بماند و من
ببینی اش که میان حرامیان مانده
کمی به روی سرم باشد و میان حرم
که چند دختر نوپا به کاروان مانده
بدون تو بدَود چند بار تا گودال
ببیندم که نگاهم به آسمان مانده
کمان حرمله تیری به سینه ام زده است
به چند جا اثر نیزه ی سنان مانده
نشسته شمر و عرق می چکد ز پیشانیش
برای ضربه ی آخر نفس زنان مانده
زدستم می روی اما صدایم در نمی آید
دلم میسوزد وکاری زدستم بر نمی آید
سرم را میگذارم روی کتف خواهرم زینب
الا ای محرم دردم چرا اکبر نمی آید
اگر زینب نمی آمد گریبان پاره میکردم
تحمل میرود اما شب غم سر نمی آید
اذان گوی دل بابا،اذانی میهمانم کن
اگر چه از گلوی تو صدایی در نمی اید
الا ای سرو بی همتا،عصای پیری بابا
به والله سرم دیگراز این بدتر نمی آید
تمام سعی خود را میکنم امانمیدانم
چرا این تیر ها از پیکر تو در نمی آید
تڪ تیرانداز را صدا زدم،گفتم:
اوناهاش، اونجاست، بزنش!
اسلحه اش رابرداشت،نشانه گرفت،
نفسش را حبس کرد،
ولی ناگهان اسلحه اش را پایین آورد!
گفتم: چرا نزدی؟
گفت: داشت آب می خورد..
برگرفته شده از افسران جنگ نرم
عباس، مرید مرادش حسین است.عمری است که کنار مولایش بدون اذن ننشسته است!
ادبش تاکنون اجازه نداده است که منتظراوامر ونواهی مولایش حسین نماند.
در تمامی عمرش حتی متصور این هم نشده است که مولایش را برادر خطاب کند.
حسین بالا تر از همه چیز هایی است عباس عظمتش را درک کرده است.
همیشه خطابش به مولا وسرورش،(یا ابا عبدالله )و (یابن رسول الله )و(یاسیدی) است.
اما همین عباس،در روز موعود که مولایش حسین
بشارتش را داده بود،لحظه ای که عمود آهنین بر فرق مبارکش
نشست،بر اثر ضربت،از اسب به زمین نه،به دامان فاطمه علیها السلامافتاد!
وقتی ملکوت فاطمه علیها السلام باآن همه عظمتش به استقبال عباس آمد،
عباس نیز لفظ(برادر، برادرت رادریاب )را بر زبان راند تا حسین بیاید
وعباس این همه عظمت را در کنار او طاقت بیاورد.
آخر عباس یک عمر آرزویش این بود که فاطمه علیها السلام او را (پسرم عباس )صدا کند.
پس از امضای قرارداد، پیامبر پرده از حقیقتی عجیب برداشته، میفرمود: به آن خدایی که جانم در دست اوست، هلاکت، تا بالای سرِ
اهل نجران آویزان شده بود و اگر مباهله میکردند، به صورت میمون و خوک مسخ میشدند و بیابان در زیر پایشان شعلهور میگشت. و
در آخر خدای تعالی نجران و اهلش را منقرض میکرد. حتی مرغانِ بالای درختهایشان را میسوزاند و اما بقیه نصارای دنیا، یک سال
طول نمیکشید که همه هلاک میشدند و در روی زمین حتی یک نصرانی باقی نمیمانْد.